آمار سایت

بازدیدکنندگان : 6876682
ما 85 مهمان آنلاین داریم
ناصرخسرو؛ از بلدیه دهبالا تا شهرداری ایلام چاپ فرستادن به ایمیل
خبر
سه شنبه, 28 فروردین 1397 ساعت 04:03
دکتر علی مهرابی*/چون طوفان خوابید، برخی نمایشها ناصرخسرو را سوزاند. آن ساکنی که پوستِ خوراکی اش را بر خیابان انداخت و مأمور شهرداریی در پیِ  آنها خم و راست می شد و ضایعاتِ شهرنشینانِ شهروند ناشده را در کیسه می ریخت.


چون ناصرخسرو به حکم وظیفه و بر جای آوردنِ فریضه، دهبالا را به قصدِ مقصدی نامعلوم ترک نمودی،در راه لقمه لقمه دریغ از گلویِ خیال گذراندی که دریغا دهبالا و آن فرشِ رنگارنگِ طبیعت و آن پیکرِ مانشت که با بولدوزر پاره پاره شده و فریادرسی نیست تا به ساکنانِ آن قریه اشتلم زند،دریغا درخت و دریغا دهبالا و دریغا سینه یِ چاک چاکِ کوه که از بهرِ چارکِ فرسنگی راهِ خودرو،بسی خونِ درختان ریخته و بسی پرندگان و چرندگان گریخته و بسی جوندگان بی آشیان شده و بسی حشرات کشته. و کس یافت می نشد و از کسی نپرسید که ناصرخسرو از بهرِ چه، نیامده کوچ کردی.  هنوز بعد از دهکِ قرنی باز بلدوزر می کَند،لودر بار می کُند،کمپرسی می بَرَد و ارّه برقی می بُرد و باز چون نم نمکی فرو می ریزد، این مانشت است که زیرِ تیغِ ابزارِ سنگینِ فولادی با نرخِ روز در بازارِ راه سازی و نابودسازی جنگل، سینه اش می شکافد. چون ناصر خسرو پیمانه و چرتکه انداختی با حسابی اُسطُقساتی دریافتی که با اندازه یِ گلو گرفتنِ تونل مانش،خاکِ مانشتِ جابجا شدی. قصه آنکه می کَنند و پر می کُنند و باز جایی دیگر می شکافند و با لاشه درختی دیگر و خاکی دیگر می پوشاند. از مرگ آن همه درخت ناصرخسرو چنان گریستی که از چارپایِ بی رکاب فروافتادی. شهر را از خاطر گذراندی که دهبالا میراثبرِ نامی روشن در تونلِ تاریکِ تاریخ است و ایلام و تمدنش و مردمانش که شانه به شانه سومر و آکد و آشور و فینیقیه و مصر جایِ محکمی در گذشته دور دارند،چرا  اکنون قریه ای است بی قواره؟ بلندترین خیابانش از تنگه ارغوان تا پایِ شهر در مسیرِ گذرِ پیچاپیچِ رودخانه چون ماری مرده است که هنگامِ عبور گویی باید در دهانِ طوفان چپ و راست شد. بوستانها را دریافتی با درختانی خودرو و هَرَسی خودکار و هراس از تشنگی و لرزِ بریدگی. چمنها زیرِ زباله ها دفن و فاضلابهای بویناک،پراکنده یِ کوی و برزن. ناصرخسرو باز هم گریستی که کاشکی مدیری از ملک کرمان و سپاهان برخیزد و بر صدارتِ این قریه یِ شهرنام تکیه دهد و از آب و خاک و هوایش،آبادی برویاند. آنکه تشنگی نکشیده و خشکی نچشیده و درخت نکاریده و ناپاکی نروبیده، هرگز نداند قدرِ آب و سبزه و قیمتِ پاکی چند است. ناصرخسرو عهد بستی به دارالخلافه رود و حکایتِ تلخِ بلدیه دهبالا بر دبیرِ اعظمِ دولت بخواند، تا ساتراپی درخور،به دهبالا گسیل دارد و کارها بر نسقِ امروز کیل کند و آسیابِ امور را بر مدارِ زمانه بگرداند. ناصرخسرو از این درد،چنان دور شدی که در غمِ نانِ شبِ خویش غرق گشتی.  دهبالا سهل است،مُلک مادریِ قبادیان و یُمگان را هم به طاق نسیان سپردی. چون سالها به سرعتِ ابروباد از آسمانِ نگاهِ ناصرخسرو گذشتی،شبانه از پیِ کاروانی بنیه انداختی و بر خورجین خالیِ خویش، خسته خسبیدی.صبح آفتاب برآمدی و با نیشِ پرتوِ آن جهانتاب، پوستش سوختی، برخاستی و جز خاکستری سرد بر اجاقِ خاموش خویش نیافتی. کاروان نیمه شب عزمِ نایین نمودی تا از آنجا فرش به یزد و از آنجا انار به نیشاپور بَرَد و از آنجا فیروزه به بدخشان و از آنجا لعل به بخارا و از آنجا با شتر دوکوهانه، آلو به ری و از آنجا کرباس به هگمتانه و از آنجا شیره انگور به ایلام و از آنجا گُرزِ ارجن به شام و ،،،
از بختِ برگشته یِ ناصرخسرو، درازگوشش در پیِ بویِ قافله بند بریدی و گریختی. ناصرخسرو صورت خراشیدی و بر سروسینه کوبیدی و خون از رگها جهیدی. پوستش چنان شکافتی و متورم شدی که به یادِ پیکر چاک چاک مانشت افتادی. چون دیده بگردانید، دود غلیظ بر فراز دهبالا چنبره زده یافتی و ابزارآلات کهنه و نو بدیدی که همچنان جانِ مانشت می کَنَند و می درّند و می برند و هفت راه دیگر آزموده اند و در مسیرِ هشتمین خاکبرداری نقشه ریزند. گویی هنوز چند درختِ بلوط باقیست و همانها مهمترین مانعِ راه خودروهایند.
چون به خود آمدی بویِ شب بو بر مشامش نشستی. بر تخته ای بوستانِ چوخاسبز خواندی. عزمِ دهبالا نمودی. بازیگه کودکان را یافتی که زمانی پوشیده از زنگ و درنگ بود،اکنون کارگران سخت در کارِ بازسازی و به روز کاری. چمن ها را اصلاح شده دیدی. بلدیه پوست انداختی و به شهرداری تغییر کردی. دست در خورجین کهنه گرداندی و دو مسکوکِ عهدِ دقیانوس یافتی و نخستین آنها را بر کفِ راننده یِ داننده یِ چهارچرخِ عهدِ قاجاری گذاشتی و اشارت نمودی مرا دیدارِ دیگرِ دهبالا در دل است. با حساب اسطرلاب، نیمه ی بُرجِ اسفند نودوششی بعد از هجرت رسول بود. آنچه دیده دیدی،خاطره نمی پذیرفتی. جمله تیربرق هایِ کهنه بر خاک افتاده و نو روییده بود. خیابانهایِ چروکیده چهره عوض کرده دیدی.نقشه زیرگذر و روگذر روی نمایی شدی و زمان آغاز و انجام را بر نوشته ها نشاندندی، بر عَلَم هایِ  وسطِ خیابان، گلدان گلدان شب بو آویخته،بر خاک لاله رویانده،بر بتونها رنگ پاشانده،بر فاضلاب ها بیل انداخته،بر پیاده روها سنگفرش کوبیده،بر باغچه هایِ گذرِ پیاده روها چمن کاشته،بر پایِ درختان آب کشیده،بر ستونِ پلها نقشِ رنگارنگ زده،همه جا بذرِ شقایقها ریخته، از چرخ هایِ مندرس هنر نماینده،آنجا چرخی فیلی شده،پایین تر ماری زبان می لرزاند،آنسوتر طاووسی چتر گشوده،در فاصله بیشتر لک لک ها بر آشیانی خفته. بر ورودیِ خیابان خبرنگاران خطوطی نقش بسته و معبرها هویت یافته. مرکزِ شهر که روزی چون کاروانسرای دوره ی قدیم محلِ دادوستدِ هر روییدنی و خوردنی و فروختنی و دورریختنی بود،اکنون با سیمان مسدود شده،میدان بیست و دو بهمن که روزی همنشینیِ سیمان و شیشه و پروانه آهنی بود،پوستِ نرمی کشیده،جشن فواره ی آب و رقصِ رنگ و سبزه شده. هر گذری کارگری سخت مشغول جمع آوری ضایعات شهر.با پَر قبا دیده ها مالیدی که آیا سپاهان است؟ نامِ دهبالا و قریه را از ذهن زدودی و صفاتِ شهر نشاندی. هنوز ناصرخسرو سیرِ آفاق ایلام در انفس خویش می نمودی که ابرسیاهی چنان آسمان پوشاندی که گویی تاریکیِ شب، قبل از رفتن آفتاب از خواب برخاستی. رگبار بود و درخشش رعد و کوبیدگی برق و سیلی تگرگ و شلاق باران و تیرِ باد. در دقیقه ای چنان باریدی به قدرِ سالی. هر کوچه رودی شدی و هر خیابان شطی. به یاد آوردی که دو سال پیش بودی که چنین بارانی باریدی و جمله سرمایه ها روبیدی و خیابانها کَندی و حوض شدی به قدرِ دریایی که کوسه ماهی در آن گم گشتی. در آن هنگامه جمله مردم به مساکن امن گریختند و آبِ شُربِ شهر قطع شدی. ناصرخسرو افسری یافتی که تا کمرگاه در سیل و چون کنده یِ درختِ بلوطی کهنسال از جای نجنبیدی و وظیفه به جا آوردی و مردمان ندیدند که چنین افسری را بر صدر باید نهادی. لشکرِ ورزیده شهرداریان، بی صدا به مصاف سیل رفتند و در آن همآوردی آن شد که شد. سیل شهر را شُست،اما جاده نَبُرید،راه بند نیامد،درخت از جای نَکَند و چمن با خود نَبُرد. سنگ و کلوخ نماند و در شبی شهرداری به قدر ماهی کوشید.
چون طوفان خوابید، برخی نمایشها ناصرخسرو را سوزاند. آن ساکنی که پوستِ خوراکی اش را بر خیابان انداخت و مأمور شهرداریی در پیِ  آنها خم و راست می شد و ضایعاتِ شهرنشینانِ شهروند ناشده را در کیسه می ریخت.
راننده یِ داننده یِ ناصرخسرو به وی گفتی که شهر همان قصبه یِ پیشین است،اما بر مُقام شهرداری،مَقامی نشانده اند که شهر دیده،تجربت زندگی در شهر اندوخته و نیک داند که شهر چیست و نیکوتر آنکه از آنچه دورریختنی است چنان بهره می برد و در کاری دیگر می گیرد که گویی صنعتی تبدیلی ست. ناصرخسرو ماندن از کاروان را به فال نیک گرفتی و گریختن درازگوش را خوش یُمن دانستی و عزم نمودی بهار را در ایلام رحل اقامت افکندی و شلکینه خوردی و از کبیرکوه پیچِک چیدی.

* عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی ایلام

 

افزودن نظر

کد امنیتی
تصویر جدید

JSG_SUPPORT